X
تبلیغات
رایتل

آلفرد هیچکاک






فروش مجموعه کامل فیلم‌های آلفرد هیچکاک


مجموعه فیلم های استاد دلهره سینما : آلفرد هیچکاک
این مجموعه شامل 55 فیلم از آلفرد هیچکاک در 52 دی وی دی می باشد. این مجموعه کامل شامل قدیمی ترین تا جدیدترین فیلم های هیچکاک می باشد.
قیمت کل این مجموعه تنها 68950 تومان (به همراه پست رایگان) می باشد.


برای اطلاعات بیشتر و لیست فیلم ها می توانید به این صفحه مراجعه کنید :

فروش مجموعه کامل فیلم‌های آلفرد هیچکاک



روش خرید: برای خرید مجموعه کامل فیلم های آلفرد هیچکاک با شماره زیر تماس بگیرید :

09399122030








نگاهی به سینمای آلفرد هیچکاک


تحلیل چند فیلم برتر هیچکاک

طناب ( Rope ) ( 1948 )


(( طناب )) یکی از قابل تامل ترین آثار تاریخ سینما است. اثری که ارزش بارها و بارها دیدن را به خصوص برای اهالی سینما دارد. (( طناب )) را می توان فرزند خلف زمان خودش دانست. زمانی که اوج نظریه های گوناگون زیبایی شناختی فیلم بود همانند نظریه های بازن و مانستربرگ و ... . هیچکاک هم برای اینکه ثابت کند از حال و هوای روشنفکری سینما دور نیست بر طبق نظریه معروف بازن درباره تدوین درون پلان و عمق میدان فیلم معروف (( طناب )) را ساخت. تنها فیلم تاریخ سینما که هیچ کاتی در آن نخورده است و بدون کمک از عامل مهمی به نام تدوین شکل گرفته است. تنها فیلم تاریخ سینما که نیازی به تدوین ندارد. تمامی فیلم در یک زمان و مکان معین می گذرد. فیلم بر پایه ی دکوپاژ کاملا دقیق هیچکاک صورت گرفته است. تمامی حرکات دوربین از قبل حساب شده است و حدود شش ماه تمرین مداوم قبل از ساخت فیلم صورت گرفته است. دکورهای متحرک ساخته شده و همه چیز طبق دستور هیچکاک آماده شده تا وی اولین فیلم رنگی خود را بر طبق نظریه های زیبایی شناسانه بسازد تا شاید در دل منتقدین جایی باز کند. ولی نه تنها در این زمینه موفق نیست، بلکه با سردی منتقدان نسبت به این فیلم بسیار پر زحمت رو به رو می شود.
خیلی از منتقدین (( طناب )) را یک تئاتر تو قوطی می خوانند و معتقدند که هیچکاک کار خاصی روی نمایشنامه هنگامی که آن را به فیلمنامه تبدیل می کرده است انجام نداده است، در صورتیکه این طور نیست. این تفکر از دکوپاژ دقیق و کاملا طرح ریزی شده ی هیچکاک ناشی می شود. هیچکاک به سبکی ناباورانه با دکوپاژ این فیلم، استادی خود را در تاریخ سینما ثابت کرده است. دکوپاژ فیلم آنچنان دقیق و پیچیده است، که بسیاری از بزرگان ادعا می کنند این فیلم چیزی جز تئاتر توی قوطی نیست.
دوربین در این فیلم شخصیت ویژه ای دارد و برای حفظ یک دستی داستان از نشان دادن نماهای P.O.V خودداری می کند. در این فیلم ما به عنوان تماشاگر در نظر گرفته شده ایم و شخصیت خود را به عنوان دانای کل و ناظر بر جریان تقریبا در همه جای داستان حفظ می کنیم . حرکات دوربین در فیلم باعث ایجاد نوعی مکاشفه تصویری می شوند و حالتی یکپارچه و یک دست به فیلم می دهند.


بیمار روانی ( PSYCHO ) ( 1960 )


فیلم بیمار روانی یکی از برترین آثار استاد است. فیلمی به تمام معنی هیچکاکی و بر گرفته شده از یک موضوع کاملا هیچکاکی. فیلم با صحنه ی کوبنده ی آغاز می شود ( صحنه ی اول پس از چند دیزالو برای مشخص کردن موقعیت، وارد یکی از اتاقهای یک هتل می شود ) و تماشاچی را خلع سلاح می کند و به دنیای زیبا و لبریز از توهم هیچکاک می برد.
در این فیلم هیچکاک برای اولین بار در شیوه ی روایت گویی خود تغییراتی پدید می آورد، یعنی در جایی نیمه های فیلم شخصیت زن را علیرغم اینکه توانسته توجه تماشچیان را جلب کند می کشد و نابود می کند و شخصیت دیگری را جایگزین او می کند. یعنی در حقیقت ما تا صحنه ی قتل در حمام جانت لی را تعقیب می کردیم، پس از کشته شد جانت لی، هیچکاک تماشاگر را به دنبال آن بازیگر دیگرش می فرستد. آنتونی پرکینز. ما حدود نیمی از فیلم را با این آدم سپری می کنیم و به سرنوشتش علاقه مند می شویم و در پایان هیچکاک سعی دارد با یک شوک شدید ما را از فضای خشن اثر جدا کند. فیلم بیمار روانی واجد بسیاری از مشخصاتی است که سایر آثار هیچکاک نیز آنها را دارا می باشند نظیر بازی با الگوی داستان پردازی، مادر فیلم بیمار روانی( 1960 ) علیرغم اینکه در فیلم حضور ندارد ولی فقط با همین حضور معنوی اش یکی از خوف انگیز ترین مادران هیچکاکی است. زنی که به راحتی می تواند دست به قتل بزند و آدم ها را قربانی خودخواهی های خودش بکند. مادر فیلم بیمار روانی ، یک مادر مریض است که ما به غیر صدا هیچ اثر دیگری از او نداریم. شخصیتی به نام مادر در داخل آن خانه متروک و بزرگ و قصر مانند وجود دارد که نقش موثری در رفتار و گفتار پسر جوانش نورمن ( آنتونی پرکینز ) دارد. مهمترین علاقه ی نورمن تاکسیدرمی کردن پرندگان است، بعید به نظر می رسد یک آدم عادی به چنین کار وحشتناکی به عنوان سرگرمی نگاه کند. نورمن از جهان بدش می آید و از هر چه در آن است متنفر است. عشق زیادی که به مادر نامهربانش داشته باعث شده نتواند بعد از پدرش حضور مرد دیگری را در خانه نپذیرد و هم مادر و هم آ، مرد را بکشد. وقتی مادرش را دفن می کنند تحمل دوری از او را حتی برای یک شب ندارد. پس قبر مادرش را نبش کرده و جسد او را در آورده و چندین سال با جسد مادرش زندگی می کند و طوری رفتار می کند که انگار مادرش زنده است و حتی در غالب او فرورفته ( در لحظات خاصی ) و با هم ( نورمن و مادرش ) صحبت می کنند. یکی از مهمترین نکات فیلم بیمار روانی که کمتر به آن پرداخته شده است، عشق است. نورمن عاشق مادرش است، به خاطر همین عشق او را می کشد و بعد از او نمی تواند عاشق کس دیگری بشود. وقتی از ماریون ( با بازی جنت لی ) خوشش می آید مادر درون نورمن حسودی کرده و نمی خواهد کار به جاهای باریکتر بکشد. در حقیقت نمی خواهد نورمن عاشق شود و می خواهد نورمن را تا آخر عمرش تحت تسلط خود داشته باشد. به همین خاطر مادر درون نورمن بر نورمن واقعی پیروز شده و نورمن به شکل مادرش در می آید و ماریون را به قتل می رساند. نورمن واقعا معتقد است که ماریون به دست مادرش کشته شده، من که حرف او را می پذیرم شما چی ؟
بیمار روانی را می توان فیلمی نو و پیشرو به حساب آورد. دوست ندارم در دام تعریف کردن پیشرو و نو محصور شوم. به این دلیل پیشرو محسوب می شود که در خیلی از جاها از قواعد سینمای کلاسیک پیروی نمی کند و آنها را زیر پا می گذارد. هیچکاک به صورت تدریجی به ما اطلاعات می دهد . وی در میانه ی فیلم ناگهان شخصیت اصلی فیلم ( ماریون )را می کشد و شخصیت دیگری را محور فیلم قرار می دهد که بر حسب اتفاق در مسیر حرکت شخصیت اصلی قرار گرفته است. ماریون علاقه بسیار زیادی به تشکیل خانواده دارد. به همین خاطر پولی حدود چهل هزار دلار را از یکی از مشتریان صاحب کارش می دزد. ما از این دزدی کوچکترین احساس ناراحتی نمی کنیم. چرا از آن مشتری متنفر شده ایم. پیرمردی که هنوز دست از عیاشی بر نداشته و به ماریون که می تواند جای دخترش باشد نظرهای سو دارد. ماریون این پول ر برای تشکیل خانواده می خواهد. پول دزدیه شده هم ناشی از یک ازدواج است ( پیرمرد برای دختر نو عروسش خانه می خرد ). وی به شهری می رود که نامزدش در آنجا زندگی می کند. در بین راه نسبت به کاری که انجام داده احساس پشیمانی می کند چون شب و دیر وقت به نزدیکی آن شهر رسیده به متلی می رود تا شب را در آنجا سپری کند. بعد از اینکه با نورمن حرف می زند و شام می خورد به اتاقش می رود. در کوتاه ترین زمان ممکن هیچکاک با استفاده ی بسیار زیبا از تصویر و صدا پشیمانی ماریون را نشان می دهد و بدون این که کوچک ترین دیالوگی بگوید متوجه می شویم که قصد دارد برگردد و پول ها را پس بدهد. بعد از اینکه خیال ش راحت می شود برای اینکه بار گناه را از روی دوشش پاک کند به حمام می رود تا تن و روان خود را پاک کند ولی این اجازه به او داده نمی شود. نورمن عاشق او شده و مادر نورمن دوست ندارد به غیر از او زن دیگری وارد زندگی نورمن شود. به همین خاطر ماریون را می کشد. نورمن هم به خاطر اینکه آثار جرم مادرش را از بین ببرد جسد ماریون را به مردابی برده و همراه با ماشینش غرق می کند. در ادامه ما شاهد جستجوی کارآگاه و خواهر ماریون برای پیدا کردن او هستیم. در انتها وقتی پی می بریم نورمن قاتل ماریون است و مادر نورمن چیزی جز اسکلت نیست ( البته در ظاهر و گرنه آن مادر بد اخلاق و غر و غرو در روان نورمن زنده است و همو قاتل ماریون است ) به جایی که نسبت به نورمن احساس خشم و نفرت داشته باشیم. نسبت به او احساس ترحم و محبت می کنیم. چرا که او قربانی عشق خودش است.( صحبت های روان پزشک در آخر کار کاملا بیهوده و زاید است ) و ما برای عشق او احترام قائلیم حتی اگر به مرگ بی گناهی منجر شده باشد. عشقی که در آخر کار نورمن را کاملا تحت تاثیر خود قرار داده و باعث استحاله ی شخصیت نورمن به مادرش شده است. در انتها ی فیلم ما با نورمن روبرو نیستیم. این مادر نورمن جلویمان نشسته است.


مرد عوضی ( The Wrong Man ) ( 1957 )


مرد عوضی یکی از زیباترین فیلم های هیچکاک است. این فیلم ساختاری مستند دارد و فارق از سایر مشخصات ویژه ی سایر فیلم های هیچکاک است. هیچکاک در این فیلم به روایت کردن یک داستان واقعی در مکانهای واقعی و با اشخاص واقعی ( بجز شخصیت های اصلی فیلم نظیر بالسترو و زنش ) می پردازد.
کدام منتقد یا تحلیل گر می تواند ثابت کند این فیلم کاملا در رو است و در زیر این روایت ساده ی خطی چیز دیگری وجود ندارد. من ادعا می کنم که بالسترو ( با بازی زیبای هنری فوندا ) دزد واقعی است. او بوده که به خاطر شرایط و دستمزد پایینی که داشته دست به دزدی زده و به خاطر خانواده اش که آن را خیلی دوست می دارد مجبور شده کارهایی را انجام بدهد که اصلا مایل به انجام دادن آنها نیست. آیا در بین آن همه شاهد هیچکدام متوجه تفاوتی که میان بالسترو و مردی که در پایان فیلم است نمی شود. من که علیرغم شباهتشان خیلی زود متوجه تفاوت میان آن دو شدم چه برسد به کسانی که آن مرد متهم است از آنها دزدی کرده است.
بالسترو برای تامین کردن خانواده اش دست به دزدی از جامعه ای می زند که مانع پیشرفت او شده و او را مجبور به تحمل بدبختی و سختی کرده است. او حتی پول ندارد تا به زنش دهد که از دندان درد رنج می برد. آیا باید این شیوه زندگی یک هنرمند باشد. بالسترو برای حق طبیعی اش که از او سلب شده دست به دزدی می زند. حق زندگی . او و همسرش و بچه هایش حق زندگی کردن دارند. ولی این حق به آنها داده نشده است. پس او مجبور است این حق را از راه دیگری احقاق کند. از راهی که شاید غیر قانونی و حتی غیر اخلاقی باشد ولی برای کسی در آن شرایط بد مالی اجتناب نا پذیر است. بالسترو دزدی می کند ولی وقتی که دستگیر می شود سرگردان است. همو است که نان آور خانواده است و با دزدی های کوچکی که انجام می دهد به گونه ای هر چند سخت چرخ زندگی خانوادگی را می چرخاند. حالا که او دستگیر شده آیا خانواده اش از هم نخواهد پاشید.؟چه کسی نان آور خانواده می شود؟ مخارج خانواده از کجا تامین می شود؟ همه ی اینها سوال هایی است که ذهن خسته ی بالسترو برای آنها جوابی پیدا نمی کند. رز همسر بالسترو ( با بازی ورا میلز ) تمام پس اندازش را خرج گرفتن وکیل برای بالسترو می کند. این کار برای بالسترو کشنده است. زنش به او ایمان دارد و برای آزادی او تمام پس انداز اندکش را که برای مداوای دندانش که مدتهای زیادی درد می کرد کنار گذاشته بود خرج گرفتن وکیل می کند. در تمامی صحنه هایی که بالسترو در زندان است و یا در خیابان ها از خانه ی این شاهد به خانه ی آن شاهد یا از محل کار این شاهد به محل کار آن شاهد می روند می توان این شرمندگی را در چهره ی شکسته شده ی بالسترو دید.
تنها چیزی که باعث نجات بالسترو می شود عشق است. عشق زنش رز که به بالسترو اطمینان دارد و همین اطمینان باعث بر آشفتگی شدید روحی و روانی او می شود که منجر به بستری شدن او در آسایشگاه روانی می شود. برای یک مرد چه چیزی می تواند ناراحتت کننده تر و خرد کننده تر از این موضوع باشد؟
در انتها وقتی بالسترو مقابل چهره ی حضرت مسیح ایستاده از تمامی گناهانش توبه می کند و آرزو می کند که ای کاش اوضاع به حالت عادی برگردد. دیزالو بسیار زیبای هیچکاک در این صحنه شاید یکی از زیباترین دیزالوهای تاریخ سینما باشد. مردی از انتهای ذهن بالسترو می آید صورت حقیقی به خود می گیرد و تمامی گناهان بالسترو را بر عهده می گیرد.
در انتها هیچکاک باز ما را به جهان آرام بر نمی گرداند. بلکه به صورت خبری به ما اطلاع می دهد که رز پس از دو سال سلامت خود را باز یافته و به جمع خانواده اش باز می گردد. آیا می توانیم اطمینان داشته باشیم که این رز همان رز سابق است؟ مسلما نه بلاهایی که سر این آدم آمده همه ناشی از عشق فراوانی است که نسبت به همسرش داشته است و نمی توانسته تحمل کند به مردی که در نظر او سر منشا و سر لوحه ی پاکی هاست تهمت ناروا بزنند به همین خاطر با دنیای واقعی دچاز تضاد شدیدی می شود که در نتیجه وی را راهی آسایشگاه روانی می کند. برای بالسترو این اتفاق بسیار سخت تر از تحمل مجازات زندان است چون محبوبی را اذیت کرده که عاشقانه دوستش دارد و این نابخشودنی ترین گناه در وادی عشق است.


شمال از شمال غربی ( North by Northwest ) ( 1959 )


شمال از شمال غربی را فلسفی ترین اثر هیچکاک می دانند و شاید یکی از فیلم های برگزیده او به حساب می آورند.
ولی من اصلا شمال از شمال غربی را دوست نداشته و ندارم. فیلم بسیار زیبایی است ولی در مقابل فیلمهای دیگری از این استاد نظیر (( سرگیجه )) ، (( بدنام )) ، (( مرد عوضی )) و ... واقعا فیلم تفریحی و کوچکی به نظر می رسد.
مردی از فضای عادی و بی هیجان زندگی روزمره اش خسته شده و آرزو می کند حادثه ای در زندگی اش اتفاق کند که او از این همه روزمرگی نجات دهد. بلافاصله سیر حوادث منطقی و غیر منطقی بر سر او جاری می شود به حدی که فرصت فکر کردن را از تماشاگر می گیرد. سیر حوادث ریز و دشت و منطقی و غیر منطقی به حدی سریع است که نفس تماشاگر را بند می آورد. زیبا ترین سکانس شمال از شمال غربی خیلی دور از واقع است. سکانسی که با هواپما تورنهیل را می خواهند بکشند بسیار غیر قابل باور و غیر منطقی است. البته این را باید اضافه کنم این غیر قابل باور بودن و غیر منطقی بودن در چند بار اول قابل فهم نیست و رمز موفقیت استاد نیز همین است. او حوادث غیر منطقی در فیلم هایش را به نحوی مطرح می کند که برای تماشاگر عادی سینما قابل باور باشد و حتی در بارهای اول برای تماشاگران حرفه ای سینما هم پنهان است. آیا کشتن یک آدم در صحرای به آن وسیعی با فرستادن قاتل حرفه ای که خود را کاپلان معرفی کند راحت تر و مطمئن تر و حتی ساده تر و بی سر صدا تر نیست؟
مسلما این طور است. پس چرا هیچکاک این کار را انجام نمی دهد؟ منطق هیچکاک منطق فیلم است نه واقعیت به همین خاطر برای آنکه تماشاگر را شگفت زده بکند در عین حالیکه هیجان زیادی خلق می کند چاره ای جز این نداشته که از یک هواپیما سود جوید.
شمال از شمال غربی یک فیلم ساده و سر راست است و برای زمانه ی خودش عالی بوده و برای امروز هم یکی از بهترین آثار کلاسیک تاریخ سینما محسوب می شود اما در پرونده ی فیلم سازی هیچکاک یک شوخی تصویری زیبا محسوب می شود.


سرگیجه ( Vertigo ) ( 1958 )


از زیباترین فیلمهای هیچکاک و تاریخ سینما. فیلمی که هنوز علیرغم گذشت 45 سال از زمان ساختش هنوز یکی از برترین و موثرترین آثار تاریخ سینما محسوب می شود.
سرگیجه شعر تصویری عاشقانه ای است که مسلما کس دیگری جز هیچکاک قادر به ساختش نبوده است. هیچکاک شاعر تصاویر زیبا و ناب است. استادی و ی در زمینه فیلمسازی را تنها با این فیلم می توان بطور کامل متوجه شد.
منتقدان هیچکاک که از کوچکترین اشتباهش نمی گذرند آیا می توانند این فیلم زیبا را رد کنند آن هم به دلیل اینکه (( مهم ترین فول تاریخ سینما را دارد )) . کدام فول ؟ اگر مهم ترین فول تاریخ سینما این فول باشد ( صحنه ای که مادلین وارد کلیسا شده و در را باز می گذارد، در صحنه بعد که اسکاتی می خواهد وارد ساختمان شود در بسته شده است ) پس تاریخ سینمایی شاهکار داریم که این مشکل راکوردی کوچک بزرگترین فول تاریخ سینمای آن است. بله قبول دارم در کار هیچکاک این فول تو چشم می زند چرا که وی بزرگترین کارگردان تاریخ سینما است ولی این فول در حدی نیست که بزرگترین فول تاریخ سینما لقب بگیرد. به قول یکی از دوستانم (( وقتی یک کاغذ پر از لکه های ریز و درشت سیاه باشد، یک لکه کوچک سیاه اصلا به چشم نمی آید ولی در یک کاغذ که سفید و تمیز است همان لکه ی کوچک تو چشم می زند )) بله این فول در این اثر جاودانه ی هیچکاک وجود دارد و به چشم می آید، چون که ما از استادی چون هیچکاک انتظار چنین اشتباهی را نداشته و نداریم. وگرنه این فول آنقدرها هم بزرگ نیست.
سرگیجه دادگاهی برای روح انسان ها است . دادگاهی متعالی که متهمین آن وجدان های ما انسانهاست. هیچکاک در این فیلم وجدان ما را به چالش می خواند و بعید است کسی از این چالش موفق بیرون آید. هیچکاک قاضی بی رحمی است برای کوچکترین گناه اشد مجازات را در نظر می گیرد. هنگامی که مادلین قلابی به خود اجازه می دهد با نقش بازی کردنش مادلین حقیقی از زندگی محروم شود حق ندارد دیگر راحت و آسوده به زندگی ادامه دهد. وقتی کار او باعث می شود تا اسکاتی دچار بحران روحی و بیماری روانی گردد حق ندارد علیرغم اینکه عاشق اسکاتی است با اسکاتی لحظات خوشی را داشته باشد. ( در تمام نیمه ی دوم فیلم هر وقت که مادلین و اسکاتی برای تفریح بیرون رفته اند ناراحتی پیش می یاید که مانع لذت بردن آنها بخصوص مادلین می شود )
مادلین باعث شده تا میج از اسکاتی دور شود. میچ نامزد سابق اسکاتی که در بدترین شرایط روحی و روانی یاری رسان اسکاتی بوده و در هیچ شرایطی او را ترک نکرده است. مسلما مادلین وقتی هم دل میج را می شکند و هم باعث آشفتگی شدید روحی اسکاتی می شود آن هم فقط به خاطر پول این حق را ندارد که با اسکاتی خوشبخت شود هر چقدر هم که می خواهد عاشق اسکاتی باشد.
ولی آیا مجازات مادلین مرگ است ؟ راه دیگری وجود ندارد؟ در دادگاه هیچکاک کسی که باعث از بین رفتن یک نفر ( هرچند به صورت غیر مستقیم ) و ناراحتی روحی دو نفر می شود حق خوشبختی ندارد و باید مجازات شود که هیچکاک عادل مجازات مرگ را برای او در نظر می گیرد . ما هم به رای قاضی عادل دادگاه احترام می گذاریم و اعتراضی نمی کنیم هرچند که در قلبمان خواستار رسیدن اسکاتی و مادلین به هم باشیم تا هر دو به سعادت و آرامش برسند. ولی اعتراض فایده ای ندارد . هیچکاک شدیدا آدم یک دنده و حرف نشنویی است.
در انتها وقتی مادلین می میرد در نگاه اسکاتی یک گونه ابهام خاص وجود دارد. سوالی که او از تقدیر می پرسد : (( آیا باید اینگونه می شد؟ )) . آیا واقعا باید اینگونه می شد ؟ بله. تنها راه ممکن این بود. چرا که گناهکار به مجازاتش رسید و اسکاتی به مکاشفه ای دست پیدا کرد که باعث تحول شدید روحی در او شد. ( نمونه عینی این تحول را می توان سرگیجه ی اسکاتی در هنگامیکه در نیمه ی اول فیلم از پلکان برج بالا می رود دید ولی در انتهای فیلم وی دیگر این سرگیجه را ندارد .)
هیچکاک فیلم را بدون عنوان بندی پایانی و تنها با یک فید تمام می کند. چرا که را تفکر و اندیشه را برای تماشاگر باز می گذارد. هر کسی می تواند برای خودش داستان اسکاتی را تمام کند و من اینگونه تمامش کردم (( اسکاتی به پیش میچ باز می گردد ولی او را با شوهر تازه اش می بیند. به کاری که همیشه دوست می داشته باز می گردد البته نه تحت لوای نیروی پلیس. بلکه تحت عنوان کارآگاه خصوصی _ کارآگاه خصوصی جان فرگوسن _ و این با نگاهی دیگر به زندگی پیدا می کند )



هیچکاک همیشه عاشق
تا به حال کدام یک از آثار استاد را دیده اید . تحت تاثیر کدامیک از آنها قرار گرفته اید. بی شک یکی از فیلم هایی که نام خواهید برد فیلم (( بدنام )) خواهد بود. چرا این فیلم اینقدر تاثیر گذار است. چرا بعد از گذشت 56 سال این فیلم هنوز یکی از برجسته ترین عاشقانه های سینما است. آیا از کنار فیلم (( سرگیجه )) می توان به را حتی عبور کرد و آن را یکی از بهترین آثار تاریخ سینما و برجسته ترین عاشقانه ی تاریخ سینما به حساب نیاورد؟ مسلما برای کسانی که هیچکاک را به عنوان یک سرگرمی ساز صرف و یک تکنسین فنی درجه یک سینما می شناسند این سوال پیش نیامده است. رمز ماندگاری او چیست؟ چرا هنوز پرطرفدارترین کارگردان تاریخ سینما است و چرا هنوز اینقدر مورد بحث و نقد قرار می گیرد؟ هیچکاک 22 سال است که با جهان خداحافظی کرده و دستگاه تبلیغاتش را تعطیل کرده است. پس چرا هنوز مطرح ترین کارگردان جهان است؟
جواب تمام سوال های بالا را در یک کلمه می توان خلاصه کرد (( عشق )) . عاشق ترین کارگردان تاریخ سینما که شاید مهمترین مولفه ی آثارش ( عشق ) مهجورترین و ناشناخته ترین مولفه ی آثارش است. در تمام بررسی های که روی شخصیت و آثار این هنرمند صورت گرفته شده است تنها در موارد بسیار محدودی به این موضوع خاص پرداخته شده و در جاهای هم که این مهم مورد نقد و بررسی قرار گرفته به بیراهه کشانده شده است.


بدنام (Notorious 1946 )


(( بدنام )) یکی از بهترین عاشقانه های تاریخ سینما و یکی از بهترین آثار هیچکاک است. اثری که علیرغم پرداخت به صورت یک تریلر جاسوسی در بسیاری از صحنه ها به یک ملودرام عاشقانه تبدیل می شود. پرداخت عاشقانه در زیر حالت جاسوسی فیلم نه تنها باعث جذابیت فیلم شده بلکه تبدیل به نوعی بازی در بازی شده است. زنی که اصالت آلمانی دارد علیرغم اینکه پدرش را آمریکاییها به زندان محکوم کرده اند فقط به خاطر عشق به یک جاسوس آمریکایی حاضر می شود بر ضد هموطنان خود اقدام کند و حاضر می شود تمام آرمانهای که پدرش به خاطر آنها مبارزه کرده و به خاطر آنها به زندان افتاده است را زیر پا بگذارد. آلیشیا( اینگرید برگمن ) حتی حاضر است برای رضای معشوق دولین ( کاری گرانت ) و به خاطر وظیفه ای که بر عهده ی دولین است با مرد دیگری ازدواج نماید. وی مجبور است علیرغم احساسات باطنی خود خود را عاشق سباستین ( کلود رینز ) که در حقیقت مامور نازی ها است نشان دهد تا اطلاعاتی را که دولین از او می خواهد به دست آورد. به قول پاسکال بونتیزر ْ مسئله حائز اهمیت در بدنام این نیست که بطری های شراب، حاوی مواد معدنی هستند، بلکه این است که شراب در زیرزمین قرار دارد، که در زیر زمین با کلید قفل می شود، که کلید نزد شوهر است، که شوهر دلباخته ی همسرش است، که همسر مرد دیگری را دوست دارد، که مرد می خواهد بداند در زیر زمین چه چیزی وجود دارد.ْ
بله مسئله ى حائز اهمیت در بدنام جاسوسی نیست بلکه عشق دو مرد به یک زن واحد است، عشق مخربی که برای هر دو عاشق چیزی جز دردسر و پریشانی به همراه نمی آورد. علیرغم اینکه ((بدنام)) را ملودرامی با پایانی خوش به حساب می آورند این فیلم دارای پایانی خوش و خوشایند نیست. سباستینی که برای تماشاگر محبوب و مورد قبول است ( حتی بیشتر از دولین ) در پایان در دام مامورین آلمانی گرفتار می شود. دولینی که مستوجب تنبیه است در آخر بدون کوچکترین تنبیهی به عشقش که آنرا فدای وظیفه کرده است ( درست برعکس سباستین که وظیفه را فدای عشق می کند ) می رسد و آلیشیا زنی منفعل که حتی وقتی می فهمد دارد توسط مادر سباستین مسموم می شود هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد و به تقدیر خود تسلیم می شود در پایان توسط دولین نجات پیدا می کند با وجود اینکه سلامتی او برای تماشاگر مسجل نمی شود. در انتها تماشاگر از نجات آلیشیا خوشحال است ولی از اینکه دولین بدون اینکه کوچکترین تنبیهی شود به آلیشیا می رسد ناراحت و از اینکه مرد عاشق و مهربانی چون سباستین به دست مامورین آلمانی می افتد ( که ما می دانیم مجازاتش مرگ است ) شدیدا دلگیر می شود. آیا با این پایان می توان این فیلم در دسته ی ملودرام های با پایان شاد دسته بندی کرد؟ می توان به آینده ی آلیشیا و دولین امیدوار بود؟ آیا دیگر دولین آلیشیا را به آغوش کس دیگری نخواهد انداخت تا برای او اطلاعات کسب کند؟ و هزار سوال دیگر که بی پاسخ می ماند و ما را درباره ى پایان خوش فیلم به شک می اندازد.
درونمایه فیلم برخلاف ظاهرش که مبتنی بر روابط علی و معلولی افراد است کاملا بر روابط احساسی اشخاص استوار است. در ظاهر سباستین دوست پدر آلیشیا است و قبلا از او خواستگاری کرده ولی جواب منفی شنیده است. پس زمینه ی عشقی بوجود آمده در ظاهر بین این دو کاملا تعریف می شود. دولین به عنوان یک مامور وارد خانه ی آلیشیا شده و در مهمانی او شرکت می کند و در زمانی که آلیشیا مست است خود را به او نزدیک می کند و اطلاعاتی را از او کسب می کند که شاید در زمان هوشیاری نمی توانست به آنها دست یابد و در حقیقت آلیشیا در معذوری قرار می دهد که یک طرف آن عشق است و طرف دیگر حرفی که به دولین زده و دوست ندارد از آن کوتاهی کند و حتی در جایی که آلیشیا با جاسوسی مخالفت می کند دولین صفحه ی ضبط شده رو روی گرامافون می گذارد که آلیشیا با پدرش بحث می کند و خود را یک آمریکایی معرفی می کند نه یک آلمانی و معتقد است چون در آمریکا متولد شده است پس ذاتا یک آمریکایی است و طرفدار منافع آمریکا می باشد نه آلمان و حاضر نیست حتی به خاطر پدرش برای آلمانها جاسوسی کند. به همین خاطر آلیشیا مجبور به جاسوسی برای آمریکا می شود و در حقیقت به آرمان پدرش خیانت می کند. روابط دولین و آلیشیا نیز در ظاهر کاری است و تعریف شده. دولین مسئول مستقیم آلیشیا است و آلیشیا زیر نظر او کار می کند. آلیشیا عشق خود را به دولین نشان می دهد ولی چیزی از او نمی بیند و این موضوع او را سرخورده می کند و او خود را کاملا وقف کاری می کند که نه تنها هیچ علاقه ی به آن ندارد بلکه از آن متنفر است و فقط چون در جریان بازی است نمی تواند دست از بازی بردارد. وی در حقیقت با غرق کردن خود در کار سعی در پنهان کردن عشق خود نسبت به دولین و سرخوردگی ناشی از آن دارد. دولین هم با پنهان کردن خود در زیر چهره ای خشک و جدی سعی در پنهان کردن عشق خود نسبت به آلیشیا و عصبانیتی که نسبت به مجموعه کارهایی که صورت گرفته تا آلیشیا را هر چه بیشتر از او دور کند ( همانند ازدواج سباستین با آلیشیا ) دارد. سباستین شاید تنها آدمی است که در بیشتر زمان فیلم بر پایه ی احساساتش عمل می کند. او واقعا عاشق آلیشیا است و هر کاری می کند تا او را راضی نگاه دارد برای نمونه با مادرش که یکی از وحشتناک ترین مادران هیچکاکی است ( به استثنای مادر فیلم بیمار روانی ) به خاطر آلیشیا دعوا می کند و بسیاری از اختیاراتی را که قبلا مادرش بر عهده داشته به آلیشیا واگذار می کند در حقیقت خانمی خانه را از مادر می گیرد و به آلیشیا واگذار می کند. و در پایان به سزای عشقش می رسد و در دامی که مامورین آلمانی برای او فراهم کرده اند گرفتار می شود.


هیچکاک در پایان فیلم ما را با دنیایی که در آن قرارمان داده تنها می گذارد و بدون نتیجه گیری ما را رها می کند بدون اینکه از سرنوشتی که در انتظار آلیشیا و دولین است با خبرمان کند و تنها سرنوشتی که معلوم است سرنوشت غم انگیز سباستین است که با وجود آنکه نشان داده نمی شود ما مطمئنیم که سرنوشتی جز مرگ در انتظارش نیست. در حقیقت هیچکاک ما را در کابوسی که ساخته تنها می گذارد.
(( سرگیجه )) عاشقانه ترین عاشقانه ى تاریخ سینما است. فیلمی بسیار جذاب و دوست داشتنی که هنوز در تاریخ سینما نظیری پیدا نکرده است. فیلمی در ستایش عشق و در مذمت گناه. این فیلم هم همانند فیلم (( بدنام )) علیرغم موضوع جنایی اش درباره ى رابطه ی بین افراد است. رابطه ی بین خیر و شر. زشت و زیبا . نیک و بد. در بین تمام آثار هیچکاک (( سرگیجه )) شاید تنها اثری است که از محدوده ی سینما خارج شده و به نوعی شعر تصویری بدل شده است. هیچکاک استاد سینمای ناب ( سینمای تصویری ) در این فیلم با تصویر چه کارها که نکرده است . هر فریم این فیلم به اندازه ی ارزشمند و اثر گذار است که از محدوده تعریف خارج شده است. قاب بندی های زیبا و بی نظیر هیچکاک در این فیلم این فیلم را به اوج برده است به صورتی که اگر دشمنی و خصومت منتقدین نبود بی شک این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینما نام می گرفت. جایی که به حق متعلق به آن است. هیچکاک اگر تنها همین فیلم را در کارنامه ی شکوهمند فیلمسازیش داشت برای رساندن او به اوج قله ی فیلمسازی کفایت می کرد در حالی که وی شاهکارهای دیگری چون (( پنجره ی عقبی ))، (( بدنام ))، (( بیمار روانی )) و ... را خلق کرده است. پس بی شک بزرگترین کارگردان تاریخ سینما کسی نیست جز سر آلفرد هیچکاک
(( سرگیجه )) واجد تمام مشخصات سایر فیلم های هیچکاک است. 1- عشق 2- تاکید بر جزئیات 3- جنایت 4 - گناه 5- مجازات گناهکار 6- بر هم خوردن تعادل در زندگی روزمره ی افراد 7 - تغییر در شخصیت افراد در انتهای فیلم
(( سرگیجه)) یک کابوس به تمام معنی برای تماشاچیان حرفه ای سینما محسوب می شود. تمام کسانی که بار اول فیلم را دیده اند مات و مبهوت تا چند ثانیه از جایشان تکان نخورده اند و بعد تا چند وقت درگیر حل و فصل موضوع فیلم بودند. مگر می شود در آخر کار که همه چیز به خوبی و خوشی در حال تمام شدن است در چند پلان آخر فیلم کاملا سرنوشتی را که توسط تماشاچیان برای دو شخصیت ساخته شده عوض کرد. برای مثال همانند فیلم (( شمال از شمال غربی )) که هیچکاک در سکانس آخر بعد از بحران پر هیجانی ( آویزان شدن قهرمانان فیلم از کوه راشومور ) یک راست به مرحله ی حل و فصل کات می زند ( جایی که قهرمان مرد دست قهرمان زن را گرفته و به بالای تخت خواب قطار می برد). اما در سرگیجه اینگونه نیست. بعد از استحاله ی شخصیت جودی به شخصیت مادلن ( هر دو با بازی کیم نوواک ) به خواست اسکاتی ( جیمز استیوارت )، تماشاگر انتظار پایانی خوش را بعد از دو ساعت دلهره و تعلیق و جا به جایی مکرر شخصیت ها دارد. ولی هیچکاک بر خلاف انتظار تماشاگر عمل می کند و زن را به مجازات گناهی که انجام داده می رساند.
حالا یک سوال پیش می آید. هیچکاک کارگردانی که مشهور به سرگرمی ساز است چرا با این که می توانست برای این فیلم پایانی خوش برای آن در نظر بگیرد و در نتیجه تماشاچیان بیشتری را جلب کند، ولی اینکار را انجام نمی دهد؟
این سوال یک جواب بیشتر ندارد و آن این است که گرچه تماشاگر برای هیچکاک اهمیت زیادی دارد، ولی این باعث نمی شود کاری را انجام دهد که مورد پسندش نبوده و دوست ندارد به خاطر جلب تماشاگر دست به خیلی کارها بزند. درست بر خلاف تهمتی که منتقدینش به او وارد می کنند!!!!!!!!!!!!



  متن گرفته شده از وبلاگ mehdicinema.persianblog.com

iranclassic.com